تبلیغات
شکار - داستان چهار شمع
 
همیشه یک راه هست .

داستان چهار شمع

نوشته شده توسط :بهزاد سامعی
سه شنبه 16 آذر 1389-10:03 ب.ظ

داستان چهار شمع

چهار شمع به ارامی در حال سوختن بودند.محیط انچنان ارام وبی صدا بود که می شد به صحبت هایشان گوش داد.

اولی گفت :من "صلح" هستم.کسی نمی تواند مرا برای همیشه روشن نگاه دارد.من مطمئنم که خاموش می شوم.

لحظه ای نگذشت که شعله اش کاهش یافت و خاموش گشت.

دومی گفت: من "ایمان" هستم.وجود من چندان ضروری نیست پس چندان مهم نیست که من روشن باقی بمانم.

سخنش که به پایان رسید نسیم ملایمی وزید و ان را خاموش کرد.

شمع سوم با ناراحتی گفت: من عشق هستم.من توان روشن ماندن را ندارم .مردم مرا به کناری نهاده اند و از اهمیت من بی خبرند.انها حتی فراموش می کنند به کسی که به ایشان از همه نزدیک تر است عشق بورزند.

زمانی طول نکشید که او نیز خاموش شد.

ناگهان کودکی وارد شد و با دیدن سه شمع خاموش گفت: چرا خاموش هستید ؟شما باید همه تان روشن باشید و سپس به ارامی شروع به گریستن کرد.در این لحظه شمع چهارم گفت:نترس !تا زمانی که من هنوز می درخشم می توانم شمع های دیگر را نیز بیفروزم.من "امید "هستم.به این ترتیب همه ما می توانیم روشن باقی بمانیم.کودک با چشم های درخشان شمع امید را برداشت و با ان شمع های دیگر را روشن کرد.

برگرفته از کتاب: "بهشت یا جهنم انتخاب با شماست"

"امید" در زندگی بشر آنقدر اهمیت دارد که بال برای پرندگان. "ویکتور هوگو"


feet problems
پنجشنبه 23 شهریور 1396 11:35 ب.ظ
obviously like your web site but you have to test the spelling on quite a few of your
posts. Many of them are rife with spelling issues and
I to find it very bothersome to tell the truth on the other hand I'll certainly come
back again.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ:



آرشیو:


آخرین پستها:


پیوندها:


پیوندهای روزانه:


نویسندگان:


آمار وبلاگ:







The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox